زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را بهم بزنيم
و ز باران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را تا كنيم و خيس شويم
سخن از عشق خود به خود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
سالكم قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
وقتی عاشق نیستی
نمی توانی بنویسی انگار واژه ها تو ذهنت یخ زدند .
وقتی عاشق نیستی
نمی توانی به راستی لبخند بزنی . لبخندت تلخ است و تصنعی .
وقتی عاشق نیستی
نگاهت هم فرق می کند . چشمانت ملتهب اند . گویی دنبال چیزی می گردند
در عمق زمین - در اوج آسمان ولی نمی یابند .
وقتی عاشق نیستی
همه چیز مبهم و مه آلود است . انگار خواب می بینی و دچار کابوسی
وحشتناک شده ای و آرزو می کنی که بیدار شوی و ببینی که
" عاشقی "
نوشته شده توسط مهسا در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت
از سنگ ها و فلزها فاصله می گیرم و به عشق نزدیک میشوم کمی به
درختان فکر می کنم و به شاخه هایی که با نام تو پرنده می شوند و به
پرنده هایی که گاهی بالهایشان بالاتر از آسمان می رود . وقتی همه گیاهان
خوابیده اند خود را در شادترین شبنم تماشا می کنم و به یاد تو می افتم که
یک روز آیینه ای به من دادی و گفتی دلت را با این آیینه آشتی بده...!
باور کن دلم می خواهد تا صبح قیامت رو برویت بنشینم و با تو حرف بزنم !!
حرف هایی تازه تر از بهار حرف هایی از جنس دل های بی قرار .
حرف هایی که هیچ پنجره ای نه دیده و نه شنیده باشد .
از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله می گیرم و به تو نزدیک
شوم . کمی به ابرها فکر می کنم که دست هایشان پر از باران است .
آیا کسی در آسمان ها مرا می شناسد ؟ آیا می توانم همراه تو در باغ
فرشته ها قدم بزنم ؟ آیا کسی در آنجا به من سیب تعارف خواهد کرد ؟
آیا اجازه خواهم داشت هر وقت که بخواهم در وصف تو شعر بگویم ؟
ای زلالی ترین آیه هستی !! اگر تو بهترین نباشی پس چیستی ؟
من ایمان دارم اگر چشم ستاره ها به تو بیفتد تا ابد ساکن زمین خواهد شد .
از خودم فرسنگ ها فاصله می گیرم و بدون این که به جذر و مد دریا فکر
کنم بر پیشانی ساحل نام تو را خواهم نوشت...
دوست دارم...
نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
می دانی ؟؟
چه سخت است عاشقت بودن ولی چیزی نگفتن
چه سخت است بودن و گویی نبودن
چه سخت است دوری من در کنارت
چه سخت است عشق در یاد تو بودن
نمی دانی چه سخت است دست کشیدن
رفتن و تنها نشستن بی تو بودن
نمی دانی چه سخت است دوری من از نگاهت
از آن چشم خمارو آن نگاه بی گناهت
نمی دانی چه سخت است سوختن در پیش چشمم
که دیدم سوختم در پای عشقم
نمی دانی چه تلخ است دوری تو
فقط رویا فقط خواب و خیالت
فقط گریه فقط آه و تباهی
جدایی غم با مرگ نهانی
عزیزم زندگی سخت است دور از تو فقط با یاد تو
آیینه پیش چشمم هستتنها یاد تو
نمی دانی که این دل پر می کشد سویت
ولی راهی به قلبت نیست
نمی دانم که می دانی به جز من عاشق تر از من نیست ؟؟؟؟
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
راستش نمی دونم دفعه قبلی چرا نیومد ولی امیدوارم این دفعه بیاد حتما
خیلی قشنگههههههههههههههههههههههههههههههه...گه نه ؟؟؟؟
خداییش بدون نظر نرو
نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
ـ بی قید ـ
و تکان دادن دستت
ـ که مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که
- عجیب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس
کاشکی می دیدم...
من به خود می گویم : " چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا عشق تو
خاکستر کرد... "
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش
یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای این که از نفرت و
کینه پر بشی احساس کنی هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته دلت بخواد باز سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار
غرورش وجودت له شد...
چقدر سخته ساعت ها تو خیال باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش
هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه گونه هات از اشک خیس بشه ولی
مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری...
نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
دریاچه ی مشکی آسمان را با نیلوفرهای نقره ای اش تقدیم به وسعت
چشمان زیبایت می کنم...
گل های ارغوانی غروب خورشید را به نام لبان عشق بر انگیزت رقم
میزنم...
سوزندگی گرمای بیابان زرد کویر را با دست های گرم و مهربانت
همراه می سازم...
و در آخر قلب کوچکم را هم قدم دل رنگین کمانی ات میکنم...
تا بدانی...............تو تنها یار من هستی......
نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
بر روی گور تکه های شکسته ی قلبم زانو می زنم
گریه بی بهانه آغاز می شود
سوزش غریب بی عشقی دلم را به آه وا میدارد
دستانم از تکه ی شکسته ام خون را به میان می آورد
گیسوانم پریشانتر از قبل با باد پایکوبی می کنند
و شانه هایم بر سرم داد می زنند که خسته شدم از کوله بار غم
نمی دانم... من که بودم مگر ؟؟؟؟
که هر کس تنهایی ام را دید گریزان تر از قبل راهی
رفتن شد...

نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
راز دوست داشتن
ارزشیک کلام پر محبت رو وقتی می فهمی که لبخند رو روی لبای
عزیزانت تماشا کنی...
وقتی که آستین بالا بزنی و یک بار یک سنگینی رو از رو دوش
خسته یه مهربون برداری...تشکر ساده و بی ریاش می ارزه
به همه دنیا...
وقتی دور و بریات را با چشم های پر از اشک که از حرف های
خنده دار تو ریسه رفتند می بینی تازه می فهمی که قیافه
آدما وقتی که می خندن خیلی قشنگ تره...
وقتی یه نگاه با نگاهت آشنا میشه دیدن و تماشا کردن رو بهترین
لذت دنیا میدونی...
وقتی که دستات تو دست گرم یه دوست حلاوت و شیرینی با هم
بودن رو تجربه می کنه دیگه واست تنهایی بدترین رنجه...
وقتی که تنها معتمد واسه دلت...مهربونی یک آشناست...
احساساتت رو بهترین مشاور دنیا می دونی...
وقتی که قراره راز دوست داشتن رو بنویسی بهترین کلمات دنیا
رو کمترین معنا می بینی واسه توصیف محبت و دوست داشتن...


نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت
غروب پاییز بود و من هم مست دلتنگی ام .
نم نمکی قدم میزدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری
میرفتم به یه نا کجا آبادی...
داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم . آره داشتم دیگه کم
آوردنمو باور می کردم . خسته و تنها میرفتم و به دوردست خیره
شده بودم . یه تک درختی روی یه بلندی یه جورایی منو به خودش
جذب کرد . رفتم کنارش و دیدم که ای دل غافل این که حالش از من
بدتره . برگای رنگ و وارنگش ریخته بود روی زمین . بهش گفتم تو
هم مثه خودمی .هیچ کس رو نداری...همه تنهات گذاشتن تو هم
نا امیدی مثه خودم...همه چیزت رو از دست دادی...دلت به چی
خوشه وقتی یه برگم نداری . نا امیدتر راه افتادم برم . چند قدمی
نرفته بودم که احساس کردم یه نفر داره صدام می کنه . برگشتم
و دیدم یه پرنده داره رو شاخه های خشک این درخت لونه می سازه
یهو جا خوردم...یه حسی پیدا کردم...حس بودن...حس خواستن...
این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده . احساس کردم وجدانم
می خواد حرف بزنه . بهم گفت این درخت رو ببین به امید بهار سال
آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده
همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده .
اما تو چی ؟؟ تو چطور به خودت امید دادی ؟؟
تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی ؟؟ بس کن دیگه...
دل به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم
نکردم . آره رفیقی که داری حرفامو می خونی منو کمتر می بینی
آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی پیش از این ها
می رسیدم . تو هم میتونی... فقط بخواه... از من که کمتر نیستی
بیا واسه یه بلر هم که شده به خاطر وجدانت یه کاری کن...
اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن...
اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن...
اگه کسی بهت نارو زد تو مهربونی کن...
آره عزیز دل نذار وجدانت مثه من بخوابه دیگه زیاد وقت نداری ها...
فقط اینو بدون که خدا دوستت داره... و... ... ...
یه روزی... یه جایی... یه جوری...
یه کسی... یه چیزی...
صبر داشته باش...
صبر داشته باش...

نوشته شده توسط مهسا در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
چه خوب است هنگامی که چیز خنده داری پیدا می کنی بخندی...
چه خوب است هنگامی که غمگین هستی گریه کنی...
تو بی همتایی ... با امیدها - رویاها - احساسات - ارزش ها - ایده ها و
افکار و دیدگاه های منحصر به فرد . باید اجازه دهی همه ی اینها مسیر
تو را روشن سازد . انسان ها گاهی فکر می کنند با انکار آنچه هستند
می توانند آگاه و تیزبین جلوه کنند . در حالی که ارزش واقعی در ابراز
همه ی احساسات است .
اگر به شخص دیگری تبدیل شوید رضایت خاطر نخواهید داشت .
حتی با تعقیب رویا های دیگران هم به احساس رضایت نمی رسید .
زندگی زمانی زیباست که تو همواره با شخصیت واقعی خودت زندگی کنی
هر چند شاید گاهی اوقات دشوار و دردناک باشد اما زندگی با اصل واقعی
خودت به مراتب بهتر از پنهان کردن آن است .
به پیش برو و شادی و رنج را احساس کن ...
اصل و واقعیت خودت باش...

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
دستانم تشنه ی دستان توست - شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو
می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا فردا بیش از امروز
دوستت خواهم داشت...
هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در
همین سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه کسی رو مثل اون
دوست نداشته باشی از کسی هم که دوست داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه...
اگه یه روز فکر کردی نبودن کسی بهتر از بودنشه چشمات رو ببند و اون
لحظه ای که اون کنارت نباشه رو به خاطر بیار
" اگه چشمات خیس شد بدون به خودت دروغ میگی و هنوز دوسش داری"
آنان که با احساس به زندگی نگاه می کنند می گریند و آنان که با اندیشه
نگاه می کنند می خندند...
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد
دوستی مانند شراب است هر چه کهنه تر بهتر...
روزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است
در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل در مرگم فکر کنم
همیشه در کنارت خواهم بود...عزیزم

نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
دست رو دل من نزاری اونو یاده من نیاری
اگه بگم از اون چشماش یا که از اون همه خوبی هاش
میدونم همه کم میارن همشون مثه من میبارن
بزار بگم همه بدونن قصه منو از بر بخونن
بزار بگم از اون اولش از همون روزی که دیدمش
تو نگاش یه حسی بود
همون حسی که دلمو ربود
بزار بگم از عشقمون
وسعتش مثله آسمون
بزار بگم از خوشگلیش
مثل ماه تو آسمون
تو صورتش یه نوری بود
انگاری اون فرشته بود
حالا دیگه من تنها شدم اسیر زندون غم ها شدم
می دونم مثله همه پری ها
جاش اون بالاست پیش خدا
ای خدا...
کاش میشد بازم اونو بغل بگیرمش...

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت
۱۰ پله موفقیت ستار ه برزیلی
اگر بخواهیم دوره ی فوتبال و موفقیت کاکا ستاره برزیلی را
ترسیم کنیم باید از سال۲۰۰۰ و زمانی که آن حادثه تلخ در استخر
شنا برای او رخ داد شروع کنیم . در آن زمان کسی فکر نمی کرد
که او بتواند دوباره در میادین ورزشی بدرخشد ولی او با سعی و
پشتکار و اراده توانست یک به یک مراحل زیر را با موفقیت طی
کند:
- بازی مجدد و بازگشت دوباره پس از حادثه
۲- عضویت در باشگاه سائوپولو
۳-راهیابی به فهرست ۲۵ نفره باشگاه
۴- حضور در هشت مسابقه تیم
۵- حرکت در مسیر ترقی
۶-بازی در جام جهانی نوجوانان
۷- دعوت به تیم ملی برزیل
۸- بازی در تیم ملی برزیل
۹- بازی در جام جهانی
۱۰-انتقال به باشگاه بزرگ آ.ث میلان ایتالیا
جالب است بدانید مراحل یک تا نه در مدت ۱۸ ماه طول کشید و تنها
یک سال بعد با عضویت او در میلان ایتالیا آرزوی دهم کاکانیز
برآورده شد.
نوشته شده توسط مهسا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت
قلب انسان از چیزی که اشباع نمی شود عشق است و محبت .
وقتی قلبی تو را صدا می کند و تنها به تو نیاز دارد بدان که بهانه
قلب تو برای تپیدن اوست و دیگر هیچ .
زلال عشق را می توان از نگاهی خواند که می تواند فقط تو را ببیند .
زمانی که خداوند عشق را آفرید حساس ترین عضو بدن را مامور
نگهداری و محافظت از او کرد .
به آن که دوستش داری هرگز نگو خداحافظ این تلخ ترین کلمه ای است
که او می تواند بشنود .
همه ی ما رویاهایی داریم و همه رویا ها مهمانی - مهمان رویای تو
کیست ؟
زندگی با کسی که دوستش داری دیگر یک زندگی معمولی نیست
زندگی است در رویا .
از او می خواهم همه چیزم را بگیرد از من جز بال رویاهایم را .
و کلام آخر
درود برشما که عشق را شناخته و آن را
لمس کرده اید .
بدانید آسمان دوست داشتنی همه ی
شما را دوست دارد...
نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت
اگر همه ی ما قرار بود درباره ی عشقمان بنویسیم فکر میکردید
چند صفحه سیاه میکردیم ؟
و اگر قرار بود هر روز درباره ی احساس و عشقم ن بنویسیم
تا چه مدتی می توانستیم مطالب غیر تکراری بنویسیم ؟
چرا بعضی از ما به عشقمان می گوییم یک دنیا حرف داریم که
باید به او بگوییم...
آیا اگر قرار باشد همه ی آنها را بنویسیم تا چند صفحه را سیاه
می کردیم ؟
من فکر می کنم خودم جواب برخی سوال ها را دارم .
بعضی وقت ها عشق یک نفر آنقدر بر دلمان سنگینی می کند
که آدم فکر می کنه یه دنیا رو در دل خود جا داده است .
در حقیقت ما یک دنیا حرف نداریم ما یک دل احساس داریم .
اگر قرار بود احساسمون رو هر روز می نوشتیم شاید هر روز
می نوشتیم "دوست دارم "و کسانی که عشقی در دل دارند
میدانند این جمله هرگز تکراری نخواهد شد و هر بار شنیدن آن
یا بهتر بگم فهمیدن آن حتی از خواندن یک کتاب حرف های
عاشقانه ارزش بیشتری دارد .
به نظرم خوشبختی یعنی اینکه بدونی یه نفر دوست داره و
شیرین ترین لحظه ها زمانی استکه می شنوی کسی می گوید
" دوست دارم "

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

برای رسیدن به موفقیت و تغییر کودک درونت هیچ وقت دیر نیست پس این لحظه ها را غنیمت شمار برخیز و نگاهی به اطراف خودت بیانداز و ببین که همه ی کاینات برای موفقیت تو در تلاش هستند اما...
همه چی به خودت بستگی داره فقط و فقط به خودت کافیه خودت رو قبول داشته باشی دیگه همه چیز حله...
این عینک زشت بدبینی رو از روی چشم هات بردار و لباس نا امیدی رو از تنت در بیار و با اعتماد به نفس کامل و یک نفس عمیق و عاشقانه بلند شو و به فردا سلام کن زیرا...
فردا از آن توست و یادت باشد که...
هر روز روز موفقیت توست...برای رسیدن به آن فقط کافیه که تو بخوای در این صورت
هر غیر ممکنی...ممکن میشه !
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY